فراز و نشیب...

میان آسمان!... زیر پاهایت خالی خالیست!!... فکر سقوط یک لحظه آرامت نمی گذارد.......فکر که می کنی دلتنگ می شوی، اگر او هم ....؟! ... این بار احساس می کنی که داری خفه می شوی! .... احساس خفگی در اوج آسمان!!........ تمام بدنت سرد می شود! سرد سرد، مثل یخ!......... وقتی که دیگر نمی توانی هیچ کاری بکنی.......... تمام می شوی! تمام می شود! این هم یک جور تمام شدن است دیگر!!...... وقتی نمی دانی که باید چند سال دیگر را به همین منوال در کما بگذرانی، مغزت از کار می افتد!...... هیچگاه فکرش را نمی کردی که با آن همه فکر و خیال و هیاهو به کما بروی و آرام بگیری!!............حتی فکرش را هم محال می دانستی، اما حالا به واقع می بینی و نمی توانی دم بیاوری!!... سخت است و سخت تر آنکه نمی دانی تا به کی؟!!.................... تا به کی؟؟؟........... به جای خالی قابهای عکسی که باید روی دیوار می بودند، نگاه می کنم ، خیره می شوم! حرف می زنم و از من برایشان تعریف می کنم! گاهی خوشحال می شوند و لبخندی بر لب می آورند و گاهی هم چهره در هم می کشند...... همه جا یکدست سفید است مثل دیوار سیاه روبرویم!!...... .

 

... در چنین روزی...!

 

م.ص.کیکا

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
عدنان

سلام اینقدر سخت نگیر..... درست میشه راستی.....