...نجات!

دوباره شاید نجاتش دادم، نمی دانم بار دیگر تا کی دوام می آورد؟!... ... و شاید هنوز زندگی جریان دارد....... باشی یا نباشی، دنیا در کار خودش است!!......... در نظر دنیا تو هم موجودی هستی مثل هزاران موجود دیگر...!.............. شاید دوباره کلاهی بر سر خودم گذاشتم، گشادتر از کلاه قبلی!!.... چشمهایم را می بندم و نفس عمیقی می کشم و آنرا درون سینه حبس می کنم و می اندیشم!... به دوردستهای گذشته و آینده...!!........... تمام تنم نبض دارد، انگار که تمام تنم قلب شده و می تپد!!... برای چه می تپد هنوز، نمی دانم! ولی می دانم که خیلی جان سخت است که هنوز می تپد...!!...حساب شمار روزها هم مثل حساب خیلی چیزهای دیگر از دستم بدر شده است مثل سیزده بدر!!....گناه سیزده چیست نمی دانم !..... حس همزاد پنداری زیادی با آن دارم!... شاید من هم باید بدر شوم؟!!......... گرسنه ای که می داند در توبره اش چیزی برای خوردن دارد، گرسنگی را تحمل می کند چون می داند که چیزی برای خوردن دارد!... اما گرسنه ای که می داند در توبره اش چیزی برای خوردن ندارد؟ اصلا شاید همان توبره را هم نداشته باشد؟! و باید گرسنگی خالی را تحمل کند،چه؟؟... تا کی؟!!... شاید تا زمانیکه جانش بدر شود!!................ آه که زندگی چقدر زیبا و فریبنده است!.... اگر در زیبائی اش غرق شوی، فریبش را می خوری و اگر فریبش را بخوری، از درک زیبائی هایش جا می مانی!!... پس باید از غرق شدن نجات یابی!!....... دوباره شاید نجاتش دادم یا غرقش کردم و یا...؟!!.................. خورشید هنوز مصرانه می تابد!...

 

م.ص.کیکا

/ 2 نظر / 4 بازدید
من

این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد...

آفتابگردان خوی

از اینکه جریان داری خوشحالم و در مورد مطلبت انسانها محکوم به زندگی کردن هستند