سرانجام....

سماوری مقابلم ایستاده!... که دیگر قل قل نمی کند!!... چشمهایم تب می کند...! گریه می کند! تمام نگاهم، اشک می شود ... قطره قطره...!! جاری می شود بر پهنه نه چندان وسیع دنیایم........ پیانوی خیالی ام مقابلم است، که تنها دو نت بیشتر ندارد!... همیشه این دو نت را می نوازم و گوش می دهم..: تیک! تاک!!... تیک تاکهای عقربه ساعت تنها ملودی است که می توانم بنوازم و بشنوم......... چه شد که اینگونه شد؟!!... یا اینکه قرار بود اینگونه شود؟... شاید...! هنوز باران هم قطره قطره است!!... می بارد و می بارد که جاری شود... جاری...! هنوز قلبم گرم است و می تپد، یعنی هنوز باز هم زنده ام؟!!... چرا خسته نمی شود؟!... پس من چرا دیگر...!..... سخت است زنده ماندن!... سخت... رگهای درون مغزم با همان ملودی تیک تاک بر جمجمه سرم کوبیده می شوند!... که ... دنیایی که آفریده ای خیلی کوچک است!..... این همان دنیایی نیست که در عدم وعده اش را می دادی!!........... به مانند همیشه بی مقدمه شروع شدم! بی سرانجام!........تمام شدنم نیز باید بی مقدمه و بی سرانجام باشد...!............ و شاید این تنها فرجام و سرانجام من باشد!...

م.ص.کیکا

/ 3 نظر / 8 بازدید
بیر قدیم یولداش بلکه ده فیکیر داش

گئچمیشده گوزل آذربایجان تورکجه میزده یازاردیز اما ایندی.... نیسه....

Adnan

سلام وب لاگ خیلی تیره شده.............. موفق باشی دکتر