ولا مفر

وقتی که قرار است بنویسی چیزی برای نوشتن نداری ...! ... نوشتنیها نوشته می شوند اما نه در اینجا ، فرصتی نیست ...! ... بی خودی ...!! ... وقتی که قرار است بمیری ...! خب می میری !!... التماس می کنی برای حق خودت !! خنده دار است !!... حتی گریه !! ... باز هم آهنگهای قدیمی ام را گوش می کردم که هر نتش یادآور حسی غریب بود !!.... خاطرات آزارام می دهند ! ولا یمکن الفرار من حکومتک ! ... ولا مفر!...... افتادن دست خودت نیست ، همانطور که نمی توانی برخیزی !! ... فقط یک نظاره گر هستی !! نظاره گر تباهی !... پیچ جاده ها هیجان خاصی دارد ، نمی توانی بعد پیچ را حدس بزنی ، اما حدس زدن پیچهای زندگی آسان است اما گذر از آنها سخت !! بدون هیجان ! ... وقتی که قرار است بمیری ، می میری ! مثل همه قرارهای دیگر !!..... غرق می شوم اما صدای کمکی از من بر نمی آید ، چون قرار است غرق شوم !!... فرصتی نیست ، آهنگها را می نوشم تا ته !! ... زیباترین زشتها دیدنی است !!........ نفس عمیقی می کشم ، اما ...!! .......... بی صدا قدم بگذار ...!!..... کابوس ......... بی صداتر از همیشه ........!

م.ص.کیکا

/ 4 نظر / 4 بازدید
Adnan

سلام ....... فعلا عیدت مبارک!

Penitent

سلام. ... و تو قادری درست ترين راه را ، در اين پيچ و خم ها برگزينی . تو می توانی به بی انتهايی تکيه زنی که او تواناترین است ... پس میتوانی استوار باشی و زمین نخوری ! اما اگر رمقی برایت نماند و شد ، آنچه نباید میشد ! ( همون زمین خوردن !) همان تکیه گاه دستت را گرم تر و محکم تر از قبل خواهد گرفت و تو به اراده ی خود ،‌ با تجربه تر ،‌ برخواهی خواست. شاید گاهی هم نظاره گر باشی ... و جبر زمانه اجازه ی حرکت را ندهد ، اما بی شک ،‌ یاری خواهی شد و جبران خواهی کرد. خاطرات شاید به سبب اشتباهاتی نخواسته در گذشته ، آزار دهنده باشند ،‌اما همگی شان را به حساب تجربه بگذار و محتاطانه تر ،گام بردار. زمانی که به بی نهایتی تکیه زدی که از رگ گردن !‌ به تو نزدیک تر است و بیشتر از تو ، نگران گذر و سفر زندگی توست ... آنگاه پیچ های زندگی سخت هستند اما ، لذت بخش . آنگاه همان نظاره گر ! می شود فاتح قله ها و پیروز راه زندگی ... (راهی هرچند سخت ... ) آنگاه ، زمین خوردن هایت را با خیره شدن به آسمان و دست معشوق را گرفتن ، زیبا می شوند و خواستنی ! اما.... شرط اول قدم آن است که * عاشق * با

کاکتوس

سلام ... دست تکان میدهد به سوی من اینک که رفته است و دیگر بر نمی گردد از آنسوی خاطره ها... اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم و انتم تتلون الکتاب اقلا تعقلون؟ آهای شمایی که مردم را به نیکوکاری دستور می دهید چگونه است که خود را فراموش می کنید؟ و آنگاه که آیات مرا می خوانید چرا در آن اندیشه نمی کنید؟ ... انا انزلنا قرآن عربیا لعلکم تعقلون ... همانا قرآن را فرستادم تا بیاندیشید ...

هيوپاين

سلام خوبی ... خوش کی گذره يادی از ما نمی کنی با معرفت ... وبلاگت هم فکر کنم مشکل داره ديگه لوگو ها نمياد خواستی بگو برات درستش کنم فعلا بای ...