درخت گیلاس!

گذر زمستان را که نفهمیدم، اما گذشت...!... درخت گیلاس حیاط با تمام وجودش غنچه هایش را شکوفا کرده است!...و این را می شود از سفیدی گلهایش فهمید، که انگار با تو حرف می زنند!!... ... از حالا باید غصه ی غصه هایت را بخورم! غصه هایی که می دانم چیست و چگونه است...!... وجودی را وجود بخشیدن!!.... حیرت می کنی و حنده ات می گیرد!...... که دیگر زندگی تو به پایان رسیده است!... مثل ققنوس باید خودت را آتش بزنی، اما از خاکسترت چه چیزی بر جای می ماند؟!!...

 

م.ص.کیکا

/ 2 نظر / 11 بازدید
farzin

نوشته هاتون واقعا زیباست و یه حس نوستالژیک رو تو آدم بیدار میکنه.

حسام

درد من نیست که این درد پریشانی هاست***این جنون لازمه ی کوچ بیابانی هاست***پشت من پهنه ی زخم است ولی شهر هنوز***اولین دغدغه اش پینه ی پیشانی هاست***وبلاگ قشنگ دارید.ممنون از متنهای قشنگتون