ساز و پرواز...

تا چشم باز می کنی، همه چیز را باخته ای!...دنیا...!!چرا هیچ وقت قمار کردن را بلد نیستم؟!!............... دل شکسته .... آنقدر قاعده ها را خرق عادت کردم که تا یک روز پنداشتم که خود نیز یک قاعده هستم، یک بند، یک حصار که باید از آن نیز بگذرم!.... گذشتم به ناگاه، اما...!!.بهترین تابلویی که می توانم ببینم، یک دیوار سیاه بدون هیچ خط و خراشی!.... دل انگیز است یکدست بودنش!!..... وقتی که از صدای سازی اینچنین به وجد می آیی!! به فکر پرواز می افتی!...ساز و پرواز!!..........آه که چه اندازه خسته ام، دلم هوای روزهای پر از سکوت و برفی زمستان را دارد!... چرا برف که می بارد همه جا پر از سکوتی دلفریب می شود؟!!.............................. دیگر هیچ ...!...

م.ص.کیکا

/ 5 نظر / 3 بازدید
من

اومدن پاییز خبر می ده که به زودی برف را خواهیم دید.دلمان را خوش کردیم به این زیبایی ها تا مگر در کنار هم بیشتر بمانیم تا مگر کمی بشتر بخندیم و عاشق شویم.

آشنای قدیم

دورنا لار گلدی ایلک باهار گلدی بیرجه سن گلیب چخمادین هاردا گالمیسان

آشنای قدیم

این حرفت خیلی در من اثر کرد باران باشم بر تو ببارم خورشید باشم بر تو غروب کنم من هم همچنین

آشنای قدیم

چرا زانوی غم در بغل کرده ای؟ چرا همه جا سیاه است؟ اگر همه کارهایت با حساب و کتاب است پس اینها هم مفهومی دارد!