خطوط

قلم را برداشته ام و بی هدف بر روی سفیدی کاغذ می کشم... خطوط در هم و آشفته ...!.... بی معنا... بدون مفهوم!.... چیزی نمی نویسم فقط نوک قلم را بی اراده بر روی کاغذ می غلتانم!....... همیشه که نباید خطوط معنا داشته باشند...!......ساعتی قلم را بروی کاغذ می رقصانم و جوهر قلم خطوط درهمی را نقش می زند..... به خطوط می اندیشم ، به خطوطی که همیشه در میان خودشان محصورند!!...... و شاید افکار ما در بینشان محبوس باشد...!!...... بوی برگهای خیس خورده پیاده رو مستم می کند...! ... دیگر زیر پا خش خش نمی کنند، یعنی اعتراض نمی کنند که چرا له می شوند؟!....  نمی دانم شاید دیگر باور کرده اند سرنوشتشان را...!!........ زیر پا لگدمال شدنشان را ...!...... سرنوشت غم انگیزشان را...... باران گرد و غبارشان را شسته و به رنگ زرد خوش رنگی در آمده اند...! گفته بودی گریه هایم را نگه دارم، که شبهای زیادی دارم برای گریه کردن!!........... شب ها فرارسیده اند و وقت گریه ها.... می بینی ، چه خوب می دانستی که گریه خواهم کرد!..... خنده دار است نه؟!!..............

م.ص.کیکا

/ 2 نظر / 12 بازدید
گیتار و شعر

سلام...چه کسی می داند آینده را...؟

هستی

هندوانه کال بود و مرغ از حیاط پرید. دیروز برف بود اما برق نبود. اگر کسی به من بگوید بی ربطند می توانم از خودم دفاع کنم بگویم نه شما نمی فهمید ولی کلاهمان قاضی شود بی ربطند. زندگی ساده و زیباست کافی است ساده نگاه کنیم. این متنهای سیاه فقط یک ارزش دارند آنهم ناامید کردن اول خودت بعد دیگران. زندگی زیباست . به شکرانه بودن در این دنیا کمی زیبا بیندیش