شکوفه های زردآلو

 قطره دلش می خواست بزرگ باشد ، اما ..... فاصله های نامرئی !... بندهای نامرئی !!... نمی گذارند که حتی لمس کنی !... انگار با خودت نیز فاصله داری !!... حتما ..... وابسته !!.... کلماتی که مغزت را ویران می کنند !!.... چقدر کوچک شده ای ! چقدر بزرگ شده ای !!... مفهوم کوچکی و بزرگی را از چه دریچه ای می بینیم ؟!! .... مریضی هم عالمی دارد !!............. بوی گلهای سفید زردآلو تمام مغزم را پر کرده !! ...برای اولین بار بود که در یک باغ پر از شکوفه های زرد آلو یک نفس عمیق از ته وجود کشیدم !! ... مغزم هنوز بوی گلهای زردآلو را دارد که شکوفه های هلو ، سیب از راه می رسند !!.............. بی امان فریاد می خواهی !.......... شاید وقتی دیگر !....

م.ص.کیکا

/ 5 نظر / 7 بازدید
eldayaghi

سلام ممنون وبلاگ خوب با مطالب دلنشین داری اگر با پیوند وبلاگ موافقی خبرم کن منتظرت هستم بابک اتن یونان گوزلرم سنی گوزلر

Adnan

شاید وقتی دیگر !....

سارا تجويدی

توفارقانلی عاشیق عابباسین مزاری تاپیلدی.بلاگیمی اوخویوب یایماغینیزی رجا ائدیرم

من

هميشه اين بندهای نامرئی بودند که نگذاشتند قطره به دريا بپيوندد....!