پاییز...

پاییز ... فصل جدا شدن و پیوستن! جدا شدن از شاخه ای و پیوستن به وسعت زمین!... فرود آمدن از بلندای شاخه ای و افتادن بر روی زمین... و زیر پاها له شدن و فرو رفتن در زمین!... چه مراسم تذفین با شکوهی...!!........... ریزش برگ های درختان نماد پاییز است!... برگ که تاب سوز و سرما و باد را ندارد باید از شاخه جدا شود و بر روی زمین بیفتد!!............ باید جدا شود تا بماند ... تا... بمیرد...!!.......... سوز بادهای پاییزی حس غریبی دارند، حس غریب غربت!!..... حس دلتنگی به هنگام مهاجرت!... حس روزی بودن و اکنون، نبودن!!..... بودن با هم...و ...!............ هر که تابش را ندارد باید جدا شود و هر که جدا شد محکوم به مرگ است، محکوم به زنده شدن دوباره و دوباره!!............ زندگی تا به کی؟!................ کمی مرگ به من بدهید!..... تا پاییز است مرگ و زندگی در کنار هم هستند.... برگی می میرد تا برگ دیگری در بهار به جایش بروید!............... زایشی دوباره! تولدی دوباره!.... اما ................... هنوز چیزی به دور گلویم پیچیده و هر لحظه فشارش را بیشتر می کند، نفسم به سختی بر می آید مثل نفس های آخر یک برگ!!... اما من باید بمانم تا بتوانم زندگی دوباره ببخشم!... که چه شود؟؟.......... شاید این ماندن هم نوع دیگری از مردن باشد!..... مردن برای دیگری یا ماندن برای دیگری!!..................  هر لحظه مردن و ماندن!..................... ماندن در حسرت مردن!!............... مردن در پاییز!.............

پاییز دارد در می زند!!...............

 

سایه این حادثه که یه عمره با منه.... توی شهر آهنی داره خوردم می کنه

(سالروز درگذشت فریدون فروغی گرامی باد و روحش شاد.....)

 

م.ص.کیکا

/ 2 نظر / 3 بازدید
من قدیمی

کمی مرگ هم به من بدهید...

برهوت

پاييز هيچ حرف تازه اي براي گفتن ندارد با اين همه از منبر باد که بالا مي رود برگ ها چه زود به گريه مي افتند!!! روحش شاد...چون آدمک زنجیر بر دست و پایم..از پنجه ی تقدیر من کی رهایم