ضربان قلب

باران می بارد... باز باران، بی ترانه، با ترانه،بی بهانه، با بهانه... می بارد...!... می بارد و می بارد!.... و در میان باریدن باران ، هوای دل تو هم ابری می شود و تو هم می خواهی بباری..... ضربان قلبت یک در میان تندتر می زند، مثل قطره های باران که می خواهند هر چه زودتر به زمین برسند!....آنقدر تندتر می زند که انگار می خواهد از حلقومت بیرون بزند!..... عجب رویی دارد این قلب مگر دیگر چقدر باید بتپد؟ این همه سال بی وقفه و بدون استراحت، فقط می زند و می تپد...!!........ دیگر از این همه تپیدن خسته نشده ای؟؟...... تا کی می خواهی بتپی؟؟...... بتپی مجنون شوی!؟................ می تپی تا ......! آنقدر می تپی تا بمیری!!..... آخر همه بودن ها، نبودن است! ... آخر همه هست ها، نیستی است!... حس وصله بودن را دارم!!.... یک وصله ناجور، می دانی سر انجام وصله ناجور، کنده شدن و در کناری پرت شدن است!!.....آه ...... بگذریم ........فرتوت تر از آنی هستم که می بینی! ... ناتوان تر و دل آزرده تر از آنچه که می پنداری!..... و باز دوباره درد زاییدن و زاییده شدن!...... می بینی باز هنوز نمرده ام... اما دیگر زنده هم نیستم!....... شاید مرگ مرا خوانده باشد؟!!........ شاید باید بروم ؟!!.......

م.ص.کیکا

/ 3 نظر / 19 بازدید
گیتار و شعر

سلام دوست قدیمی..چون همیشه زیبا و با احساس...! :)

گیتار و شعر

سلام دوست قدیمی..چون همیشه زیبا و با احساس...! :)

امیر

وبلاگ جالبی داری خوشخالم یکی بلاخره پیدا شد که هم درد من باشه