مرگ...

و چه زود می میری!... از سر تا پا مرگ می شوی!!.... اصلا انگار آدمها مرده به دنیا می آیند! و زنده می میرند!!... احساس می کنم همه ی دنیا در ظواهرش می گذرد، حتی احساس ها.... مثل یک خواب! خوابی شیرین و یا کابوس دار!!........ چقدر دلم می خواهد مرگ را تجربه کنم !........مرگ هم مثل زندگی ، مثل خدا در همه جا و همه وقت هست!... خدا، مرگ، زندگی،... و درد .... درد زندگی کردن!......... شاید یک روز بتوانی همه آن چیزهایی را که به زمان سپرده ای، باز پس گیری... یک مسخ شده!........... غوطه ور در مرداب گذشته!!........... دیگر نمی دانی به چه چیز و یا چه کسی نفرین کنی..... جز خودت!........... هر چه می گردی، هر چه زمان سپری می شود می بینی  انگار سهمی از زنده ماندن نداری! اما سهم مرگت را هم نمی دهند!!.... و این آزارت می دهد........ مثل شکنجه کردن مرده ای که بخواهی زنده بماند!!.......... تویی که قرار بود خورشید شوی، اما......... وقتی که خسته ای، حتی از نگاه کردن...!!..........

 

 

م.ص.کیکا

/ 0 نظر / 4 بازدید