چشمهایت

چشمهایت را راستگو ترین مکان در وجود تو یافتم ، وقتی که زبانت داشت برایم دروغ می گفت !! زبانت یک چیز می گفت و چشمهایت از چیز دیگری حکایت داشت ! زبانت می گفت که این پیامها را از دلت می رساند ولی چشمهایت چیزی دیگری در دلت می دیدند !وقتی که زبانت می گفت دلتنگ نیستی ، چشمهایت از غربتی نا معلوم حکایت می کرد ! وقتی می گفتی می مانی ، چشمهایت از رفتنی بی بازگشت حکایت داشت ! وقتی که زبانت شیرین حرف می زد ، چشمانت حکایت تلخی را بازگو می کرد ! وقتی زبانت می گفت « برای تو » ، چشمهایت «تو »ی دیگری را در دلت می دیدند ! وقتی که زبانت می گفت زنده ای ، چشمهایت مرده ای زیبا را می دیدند که به حرفهایت می خندید ! وقتی که ! چه می دانستی که روزی وقتی در مقابل آینه هستی ، زبانت اینهمه دروغ به تو خواهد گفت !! ………… . چشمهایم را راستگوترین مکان در وجود خود یافتم ، وقتی که زبانم داشت برایم دروغ می گفت !! از این پس موقع حرف زدن فقط نگاه خواهم کرد !! …………… .

م.ص.کیکا

/ 1 نظر / 8 بازدید
گیتار و شعر

سلام دوست قديمي...چشمهايت را باز مي كني و مي بيني همه اتفاقاتي كه ممكن است بيفتد...دنيا جاييست براي دل دادن و گرفتن...!ممنون كه فراموشمان نمي كني..و يكشنبه!