بوی...

بوی گلهای اطلسی... گلهای شب بو... دیوانه ترم می کند!... گیلاس ها قرمز شده اند... چقدر دلتنگ شده ام... دلتنگ چیزهایی که دیگر نیستند...!... قرارمان این نبود...!!....... نسیمی که صبح بر جانم می نشیند، مرا با خود می برد و می برد ... به جاهایی که بودم و نبودم...!.... در تمام سالهای زنده بودنت روز مرگت را زندگی کرده ای!... اما ندانستی...!....... وقتی که نمی خواهی تقدیرت را زندگی کنی، باید منتظر واقعه های سخت باشی، که مجالشان اندک است! ... اندک!..... آنقدر اندک که به اندازه یک نگاه و یک اشک مجال بیابی!... روزی از گم شدن می ترسیدی و اکنون چنان خودت را گم کرده ای که هرگز پیدا نمی شوی...!.... و کسی چه می داند که چرا؟!....

م.ص.کیکا

/ 2 نظر / 5 بازدید
مهدی نعیمی

سلام قیزیم، گؤرونور یازماق اوچون هوسلی سن و اونا واخت آییریرسان. اولسا، اؤز آنادیلیمیزده ده یاز. قلمین یازار اولسون

آشنا

چقدر برای خودتان تار می تنید و خودتان را در آن قفس زندانی می کنید... به فکر زندگی باشید... وای به حال کسانی که شما را با این طرز فکر تحمل می کنند... وبلاگ شما انسان را به بن بست می کشاند.... تماما نا امیدی...بس دیگه.... بیچاره همسر شما... با این روحیات واقعا که... تا حالا از او پرسیدی که آیا......