شايد هيچ...

نمی دانم شاید لحظه مرگم فرارسیده بود! نگاههای نگران اما آرام و سؤال دار چشمهایم بیشتر مرا در این حدس مطمئن می کرد!!.... احساس گرسنه بودن می کردم!... راستی اشکهایم چقدر سنگین شده اند؟!! شاید دیگر نخواهند جاری شوند!؟!.... دیگر چه فرقی می کند؟!!.... مگر چشمهای مرده گریه می کند؟!................ آسمان چقدر زیباست!.... ابری و تاریک!!..... بغضها هر لحظه گلویم را فشار می دهند!... اما ....! دیگر کلمات هنگام جاری شدن بر روی زبانم، از دهانم می ریزند و در فضا پخش می شوند!!... صدایی که هرگز شنیده نشد!... نگاهی که هرگز دیده نشد!!... مبهم در سکوت فضا!... مرگ پایان همه دردها و ناخوشیهاست و رسیدن به آرامش واقعی!... آرامش در قلب خاک سرد و یخی!!... مرگ میوه زندگی است!!...  دستهایم رفته رفته کرخت می شوند!...به زورانگشت بر روی حروف کلمات می گذارند! اگر اینگونه شوند لال می شوی!!....... صدای تو از حنجره به نزدیکترین راه یعنی دهان نمی رود بلکه راه دوری را تا سرانگشتان دستهایت طی می کند!............. تنهاترین شاید!...

 

م.ص.کیکا

/ 4 نظر / 4 بازدید
سعيد

سلام مطالب جالبی داری قشنگ بود لذت بردم موفق باشی

Adnan

عیدت مبارک نوروز87

خواهرت، دوستت...

هر که دل آرام دید از دلش آرام رفت ... چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت زندگیت همیشه بهاری، بهارت همیشه زیبا.

خواهرت، دوستت...

هر که دل آرام دید از دلش آرام رفت ... چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت زندگیت همیشه بهاری، بهارت همیشه زیبا.