بی پروا!

دستهایم چقدر سنگین شده اند! وقتی تکانشان می دهم برای انجام کاری، گله می کنند !!.... حتی توان فکر کردن هم ندارم!... یک جسم کرخت سرد!!... می بینم! می شنوم! حس می کنم! اما قدرت هیچ عکس العملی را ندارم!!... شاید من دیگر مرده باشد!!... و یا حتما!!.... ......... دوری!..... چیز کسل کننده ای است!.... وقتی که گوشهایم زنگ می زنند و سوت می کشند، مثل این است که قطار زمان مسافرانش را فرا می خواند!... کارهای نیمه تمام مانده مثل اینست که به من دهن کجی می کنند! حتی کلمات هم دهن کجی می کنند!... ناسازگار شده ام؟!... ای کاش دیروز به یاد من می خندیدند تا فردا به یاد من گریه نکنند!!... بی حسی کم کم به مغزم می رسد!... کرخت کرخت!!... می دانم شانسش را ندارم مثل قرعه کشی جوایز بانکها!!... چرا نفسهایم به شماره نمی افتد؟!!... چرا قلبم تند تند نمی زند؟!!... چقدر سنگ شده ام ؟!!... نکند دوباره زنده هستم؟!... دوباره در سکوت جاده گم می شوم بی پروا!...

م.ص.کیکا

/ 6 نظر / 12 بازدید
گيتار و شعر

سلام...باز داری کيکای سابق می شوی دوست قديمی...هنوز به يادت دارم...زيبا بود...!

من : خواهر تو

دشوار است (ری را) هر چه بيشتر به رهايی بينديشی گهواره جهان کوچک تر از آن می شود که نمی دانم چه! سيد علی صالحی دشوار است کيکا ... دشوار...

رضاپاشا

گاه بی پروائی هم دردی را درمان نميکند! خواهرت راست گفت! ‌دشوار است ... دشوار

Adnan

سلام ........ هنوز هستی مثل قدیما، دیگه پیر شدیم و خودمون خبر نداریم کلامت پخته و شیرین بود، حیف که دیر به دیر تلنگرهایت به ما می زنی....... فعلاً

سلام خودمو معرفی نمی کنم می خوام تو کف بمونی به آقاتون سلام برسونيد

ميثم

دام الکم اومدم بگم . مرسی از احوال پرسيتون . ما هم خوبيم !! گفته بودم از خويی جماعت نباس انتظار مرام و معرفت داشت ...