قصه رفتن و ...!

حس غریبی است این روزها...! قصه ماندن و رفتن! و یا نماندن و نرفتن!!.........همه چیز با تو حرف می زند، درخت، هوا، زمین حتی سنگریزه هایش!.......می فهمی اما نمی توانی بفهمانی!!................... همه چیز را فراموش می کنی، شاید این بهترین راه باشد و یا تنهاترین راه!.......... آنقدر حرف نزده ای که دیگر کم کم کلمات هم با تو غریبی می کنند! مثل کودکی که تازه زبان به سخن گفتن باز می کند!!........... همزمان خندیدن و گریه کردن!!...  

 

یارین بوینونی قوجاقلادیم، یار آغلادی من آغلادیم

ییغیشدی قونشولار بوتون، جار آغلادی من آغلادیم

 

باشیندا قار قالان داغا، دانیشدیم آیریلیق سؤزون

بیر آه چکیب باشینداکی، قار آغلادی من آغلادیم

 

ئوره ک سؤزون دئدیم تارا، سیملری اولدی پاره پاره

یاواش یاواش سیزیلدادی، تار آغلادی من آغلادیم

 

دئدیم کی حق منیم کی دیر، باشیمی چکدیلر دارا

طناب کسنده بوینومو، دار آغلادی من آغلادیم

 

هوشنگ جعفری(زنجانی)

 

م.ص.کیکا

/ 5 نظر / 9 بازدید
گیتاروشعر

سلام دوست قدیمی...شاید سکوت لازمه این لحظات است...زیبا بود چون همیشه...ممنون که فراموشمان نمی کنی.

Adnan

سلام خوشحال شدم- خیلی خیلی خوشحال شدم

مهدی

با سلام . فکر کنم آخر شعر این باشه : "جعفری ام بویوم بالا ، غم سینم ده قالا قالا .... " موفق باشی.

خورشید

اتفاقی افتاد فهمیدم تو هم از اون ریاکارها هستی. وقتی به کسی نیاز داری جویای احواش می شی ولی جویای احوال دوستان قدیمیت نمیشی . فکر کنم اگر کارت راه افتاد همه رو فراموش می کنی.

حسن پناه

شما متفکر خوبی هستید بهتره فکر کتاب نوشتن هم باشی