پای بند...

نه می خواهم پابندت کنم و نه می خواهم پابندت شوم!... اما انگار دارم این کار را می کنم و آنهم با آگاهی!!.... و این آزارم می دهد، ای کاش نمی دانستم...!........... وقتی که ندانی، زندگی راحت جریان پیدا می کند............. دوباره در مقابل پرسشهای خودم قرار می گیرم اما این بار این پرسشها از من پرسیده می شود و من هیچگاه جوابی برایشان ندارم، چون هیچگاه جواب منطقی نشنیده ام! اما من هیچگاه هیچ جوابی نخواهم داشت جز یک نگاه ... !..........

م.ص.کیکا

/ 3 نظر / 9 بازدید
صغری بندانداز

درود بر تو. بالاخره من رفتم تو کار بیزینس... اگر فرصت داری سر بزن... مرسی

رابعه

آموخته ام وابسته و پایبند نباید شد... به هیچ کس و هیچ چیز این نشدنی ترین اصلی بود که آموختم

türga

خوندم....مثل همه هزار سال گذشته هنوز هم خوب مینویسی