دلتنگی...

تقویم را ورق می زنم،... کم کم دارد نصف دومش را هم نصف می کند و بعدش آخر یک سال دیگر!!.... می بینی چه قدر راحت سال ها جای خود را به بعدی می دهند!!..... راحت؟؟....... چقدر دلتنگ هستم...!.... دلتنگ دلتنگی هایم، ...!! تنهایی هایم...! نوشته هایم...! بودن هایم...!.... دلتنگ خودم!!.... زندگی جریان دارد در همه جا، با من یا بی من!..... تازه به فراموش کردنش عادت کرده بودم!...... عادت!!؟..........شکنجه ای بود......... و دوباره درد زاییدن و زاییده شدن!!........ این همه درد ....... مغزم را که همچون پازل بهم ریخته در گوشه ای رها شده، جمع می کنم و در جمجمه اش می ریزم و با خودم می برم ،... به کجا؟... نمی دانم...!........فقط می برم.... سفری در پیش است.....و شاید زندگی سفری است که پایانش را نمی دانی... و اگر این سفر نبود شاید مردابی می شدم که آهسته آهسته شروع به گندیدن می کرد!!............. و اما سفر...

یاد من نبودی اما

من به یاد تو شکستم

هم ترانه یاد من باش

بی بهانه یاد من باش

تا ابد تا ته دنیا یاد من باش

 

م.ص.کیکا

/ 0 نظر / 10 بازدید