پوست کلفت!

کم کم دارم عادت می کنم!... دیگر دارد پوستم کلفت می شود!...... نکند دیگر خودم نباشم؟!!........ سالهاست که گم شده ام!... نکند دورغ می گویند که هستم!؟ اما نه ، خودم را می بینم که مقابلم ایستاده و به من خیره شده!.... خودم را که می بینم خیالم راحت می شود که گم شده ام!!......... دیوانگی ها دوباره سراغم می آیند!... چه زود خاطره می شویم!....... و چه زود راوی روایتهای پنهانی!!.......... چه زود تمام می شویم!... هنوز تمام قصه ها را نشنیده ام که باید قصه گو باشم!.... قصه گوی قصه های نیمه تمام!!... پایانشان را باید نشنیده، بدانی!..... می دانستی، اما نخواستی پایانش همان باشد ...!.............. حال باید قصه هایت نیمه تمام باشد!... نیمه نیمه!!... مثل خودت که نیمه منی!... پس نیمه پایانی داستانها را باید با تو تمام کنم!... با من!... دیگر چیزی به پایانش باقی نمانده!!........... شروع که می شود پس باید پایانی هم داشته باشد، اما شاید این شروع، پایانی نداشته باشد؟ شاید تمامش شروع باشد؟!...... بی آنکه بدانی..............................سیاه و سفید!.... هنوز آسمان در زیر ستاره ها، سیاه است! ............خورشید را به ما نمی دهند!.....

 

م.ص.کیکا

/ 1 نظر / 3 بازدید
گیتار و شعر

سلام دوست قدیمی...!ستاره های دوردست...چشمهایمان دیگر سو ندارد...ممنون که فراموشمان نمی کنی...و یکشنبه!