حرفهاي اوني كه توي آينه است ! ؛

می بینی و می دانی .... می دانم که می دانی ... سرگردان در میان بودها و نبودها... هست ها و نیست ها ... تو که باشی ... هستی .... هستی ... می دانم که هستی ...   

م.ص.کیکا

۱۳٩٥/۱/٢۸ | ۸:٥٤ ‎ق.ظ | م. ص. کیکا | آینه رو بشکن () |

تمام زندگی یک لحظه است... لحظه ای به اندازه یک عمر... باور می کنی؟

م.ص.کیکا

۱۳٩٤/٩/٩ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | م. ص. کیکا | آینه رو بشکن () |

اؤرک قالدی یانا- یانا

ایلک گؤروشدن آیریلدیق بیز

سن اویانا، من بویانا

قالدی آیاق ایزلریمیز

...

چه بگویم؟... تو بگو... جمله هایم کوتاه شده اند.......!... خواهرم چه بر سرت آوردند؟... چه بر سرمان آوردند؟؟....

م.ص.کیکا

۱۳٩٢/٦/۳ | ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ | م. ص. کیکا | آینه رو بشکن () |

مجال اندک بود و واقعه سخت نامنتظر.......... نبودنت لحظه به لحظه بیشتر احساس می شود...... تویی که سرشار از زندگی بودی، پر از امید به زندگی...... چگونه باید جای خالیت را، نبودنت را تحمل کرد؟؟؟..... چگونه..............

 

م.ص.کیکا

۱۳٩٢/٥/٢٧ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | م. ص. کیکا | آینه رو بشکن () |

وقتی که برای همه امیدی، به غیر از خودت!..... وقتی برای همه آرامش بخشی اما در دل خودت آشوبی است!.... وقتی که حرفهایت برای دیگران بوی زندگی می دهد اما ... !............ وقتی که آخر قصه دیگران ، همانگونه می شود که تعریفش را کرده بودی، اما آخر قصه خودت ...؟!... وقتی که برای زخم های دیگران مرهم می شوی، اما مرهمی برای زخم هایت نمی یابی ...!.... همان دیگران تا وقتی تو را دارند که گمشده هایشان را بیابند!.....سخت است، ... دیگر با سیلی هم صورتت سرخ نمی شود!!..... همه رنگ ها در صورتت، رنگ می بازند!....  و اما یک فرشته...!

برای بار آخرین تنها نگاهی کن به من...

م.ص.کیکا

۱۳٩٢/٤/٢٤ | ۱:۳٩ ‎ب.ظ | م. ص. کیکا | آینه رو بشکن () |

بوی گلهای اطلسی... گلهای شب بو... دیوانه ترم می کند!... گیلاس ها قرمز شده اند... چقدر دلتنگ شده ام... دلتنگ چیزهایی که دیگر نیستند...!... قرارمان این نبود...!!....... نسیمی که صبح بر جانم می نشیند، مرا با خود می برد و می برد ... به جاهایی که بودم و نبودم...!.... در تمام سالهای زنده بودنت روز مرگت را زندگی کرده ای!... اما ندانستی...!....... وقتی که نمی خواهی تقدیرت را زندگی کنی، باید منتظر واقعه های سخت باشی، که مجالشان اندک است! ... اندک!..... آنقدر اندک که به اندازه یک نگاه و یک اشک مجال بیابی!... روزی از گم شدن می ترسیدی و اکنون چنان خودت را گم کرده ای که هرگز پیدا نمی شوی...!.... و کسی چه می داند که چرا؟!....

م.ص.کیکا

۱۳٩٢/۳/٢۸ | ۱:۳٤ ‎ب.ظ | م. ص. کیکا | آینه رو بشکن () |

زمان که می گذرد، تو هم فراموش می شوی!... یا این که باید فراموش شوی!!... اما چرا تو، فراموش نمی کنی؟؟... تکرار و تکرار...... چیزهایی را به خاطر داری که حتی زمان نیز به خاطر ندارد...!..... دیگر چیزی باقی نمانده است!... در سرازیری هستی!!... بی تابی هایت، آرزوهایت، خواهش هایت و دردهایت و... تمام می شود! با تمام شدنت، همه شان تمام می شوند!!..... همه و همه...... و آن وقت تو هم فراموش شده ای!!.......... همه داشته هایت را از دست داده ای!!... و با خودت می گویی که چقدر بی رحم بوده ام!!... نمی دانم...  

م.ص.کیکا

۱۳٩٢/٢/٢۸ | ۱:٠٥ ‎ب.ظ | م. ص. کیکا | آینه رو بشکن () |

گذر زمستان را که نفهمیدم، اما گذشت...!... درخت گیلاس حیاط با تمام وجودش غنچه هایش را شکوفا کرده است!...و این را می شود از سفیدی گلهایش فهمید، که انگار با تو حرف می زنند!!... ... از حالا باید غصه ی غصه هایت را بخورم! غصه هایی که می دانم چیست و چگونه است...!... وجودی را وجود بخشیدن!!.... حیرت می کنی و حنده ات می گیرد!...... که دیگر زندگی تو به پایان رسیده است!... مثل ققنوس باید خودت را آتش بزنی، اما از خاکسترت چه چیزی بر جای می ماند؟!!...

 

م.ص.کیکا

۱۳٩٢/۱/٢٦ | ٦:٥٥ ‎ب.ظ | م. ص. کیکا | آینه رو بشکن () |

قلم را برداشته ام و بی هدف بر روی سفیدی کاغذ می کشم... خطوط در هم و آشفته ...!.... بی معنا... بدون مفهوم!.... چیزی نمی نویسم فقط نوک قلم را بی اراده بر روی کاغذ می غلتانم!....... همیشه که نباید خطوط معنا داشته باشند...!......ساعتی قلم را بروی کاغذ می رقصانم و جوهر قلم خطوط درهمی را نقش می زند..... به خطوط می اندیشم ، به خطوطی که همیشه در میان خودشان محصورند!!...... و شاید افکار ما در بینشان محبوس باشد...!!...... بوی برگهای خیس خورده پیاده رو مستم می کند...! ... دیگر زیر پا خش خش نمی کنند، یعنی اعتراض نمی کنند که چرا له می شوند؟!....  نمی دانم شاید دیگر باور کرده اند سرنوشتشان را...!!........ زیر پا لگدمال شدنشان را ...!...... سرنوشت غم انگیزشان را...... باران گرد و غبارشان را شسته و به رنگ زرد خوش رنگی در آمده اند...! گفته بودی گریه هایم را نگه دارم، که شبهای زیادی دارم برای گریه کردن!!........... شب ها فرارسیده اند و وقت گریه ها.... می بینی ، چه خوب می دانستی که گریه خواهم کرد!..... خنده دار است نه؟!!..............

م.ص.کیکا

۱۳٩۱/۱٠/٤ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | م. ص. کیکا | آینه رو بشکن () |

به آسمان بالای سرت که نگاه می کنی، پر است از هوا ... آسمان را می بینی اما هوا را نه!!... هوا را حبس می کنی در درون سینه ات!... مگر می شود به مرگ دوست کمک کرد؟!... از عشق مردن که مردن نیست بلکه زنده شدن است!..... زندگی با عشق هم که به هیچ نمی ارزد... عشق مثل رود سرکش و خروشانی است که گاه می خروشد و گاه آرام جاری می شود... اما دوست داشتن مثل یک اقیانوس آرامی است که هیچگاه به تلاطم نمی افتد!... و این امن تر است!!........ گاه تنهایی است...!...... چقدر خوب است که هنوز تنهایی را دارم و خاطره ها را...!!..........چقدر خوب است که هیچ گاه از خاطره ها کم نمی شود!.... چقدر خوب است که هنوز باران می بارد و می بارم!.... چقدر خوب است که تو هنوز هستی در بر خیالم!...... آه ....می بینی همه چیز خوب است... اما تو باور مکن!!......... دوباره سرگیجه ها به سراغم آمده اند.... دوباره تهوع!..... سوی چشمهایم کمتر شده......دوباره بی خوابی ها ... دوباره کرختی...... آمده اند تا مرا با خود ببرند!!....... انگار به جشن باشکوهی دعوت شده ام...... حسی میان بودن و نبودن دارم..... حس گنگ فاصله ها آزارم می دهد.... این قفس آزارم می دهد!.... اینکه هنوز هستم، آزارم می دهد...... مثل همیشه جا مانده ام...!.....  

 

رویینه تنی که راز مرگش

اندوه عشق و

غم تنهایی بود...!

                         (شاملو)

یادش گرامی!

م.ص.کیکا

۱۳٩۱/٩/٢۱ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | م. ص. کیکا | آینه رو بشکن () |

www . night Skin . ir